بغضی که پشت فرمان شکست
23/2/1405 ظهر بود؛ ساعت چهارده و بیست دقیقه.
بعد از یک روزکاری معمول با فشار روحی حداکثری خسته دفتر روزنامه را بستم و سوار خودرو شخصی ام شدم.
دستم بیاختیار پیچ رادیو را چرخاند؛ عادتی قدیمی، عادتی که گاه انسان را تا عمق حقیقت میبرد، بیآنکه بداند در کمین کدام واژه نشسته است.
از اخبار سراسری 20 دقیقه ای می گذشت.
چند خبر معمولی خوانده شد؛ خبرهایی که هر روز میآیند و میروند، بیآنکه ردّی بر جان بگذارند.
اما ناگهان، صدا رنگ دیگری گرفت؛ صدایی آمیخته به اندوه، به غربت، به خون.
گزارشی پخش شد از شهادت هفت عضو یک خانواده قرآنی، در جریان جنگ اخیر آمریکا و صهیونیسم علیه ایران.
خانهای که گویا روزی مأمن تلاوت آیات الهی بود،
خانهای که شبهایش با «یس» و «الرحمن» روشن میشد،
خانهای که فرشتگان لابد هر شب بر سقفش فرود میآمدند،
اکنون زیر آوار مانده بود.
گزارشگر از خانهای میگفت که دیگر خانه نبود؛
از اتاقهایی که بوی قرآن میدادند و حالا بوی خاک و خون گرفته بودند.
از خانوادهای که از کوچکترین دخترک سهچهارساله تا بانویی شصتساله، همگی در یک هجوم شیطانی به شهادت رسیده بودند.
یکی از بازماندگان، آرام و شکسته، از چگونگی شناسایی شهدا میگفت.
شرحی چنان غمبار که گویی هر واژهاش خنجری بود بر قلب انسان.
پشت فرمان، بغض گلویم را گرفت.
اشک، بیاجازه، بر صورتم لغزید.
برای لحظهای احساس کردم جهان داغ شده است؛
انگار خورشید را به قلبم نزدیک کرده باشند.
هنوز در حالوهوای آن روایت سوخته بودم که ناگهان چند جمله چون پتکی آسمانی بر سرم فرود آمد.
هیچ سپری برای دفاع نداشتم.
گویی این گزارش را نه برای شنیدن گوش، که برای شکستن روح انسان ساخته بودند. در این عرصه می بایست اول سپر می انداختی …
بانویی با بغضی عمیق گفت:
«ما هفت نفر از خانوادهمان را از دست دادیم…
هر کدامشان جهانی بودند، قصهای داشتند، نوری داشتند…
اما خواهر چهار سالهمان چیز دیگری بود…
او انگار آمده بود بهشت را در خانه ما معنا کند…
با خندههای کودکانهاش، با شیرینزبانیهایش، برای ما شادی میآفرید؛
شادیای که با هیچ چیز دنیا قابل معاوضه نبود…»
و بعد…
سکوتی کوتاه…
و جملهای که روح انسان را میشکافت:
«اما از آن فرشته کوچک، فقط سری خونین باقی مانده بود…
سری که دیگر پیکری نداشت…»
دیگر اشک امانم نداد.
بیصدا گریه میکردم؛
چنان که گویی یکی از عزیزان خودم را از دست دادهام.
نمیدانم چند ثانیه گذشت.
زمان کش آمده بود.
دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم؛
هایهای بزنم؛
فریاد بکشم که:
«من هم با شمایم…
بگذارید در مجلس عزایتان، کنار سفره قرآنتان، کنار سوره حمد و یاسینتان بنشینم…
بگذارید من هم شریک این اندوه مقدس باشم…»
اما ناگهان، جمله آخر صاحب عزا، همهچیز را دگرگون کرد.
یکباره جهان ایستاد.
همه جریانهای روحی و روانیام متوقف شدند.
گویی تمام آیات آسمان با هم نازل شدند.
گویی صور اسرافیل در گوش هستی دمیده شد.
آن زن داغدار گفت:
«همه شهدای ما، فدای یک لبخند رهبری…»
و من…
بیاختیار ترمز گرفتم.
کنار خیابان ایستادم.
سرم گیج رفت.
شاید زمین میچرخید؛
شاید آسمان فرو میریخت؛
و شاید تنها من بودم که زیر سنگینی این جمله، فروپاشیده بودم.شاید
آن کلمات دیگر کلمه نبودند؛
مثنوی بودند،
غزل بودند،
عرفان بودند،
فریاد تاریخ بودند.
آن صدا، صدای ایمان بود؛
صدای داوود در برابر جالوت؛
صدای حقیقت در برابر قهقهه شیطان.
و در همان لحظه با خود اندیشیدم:
چقدر سنگین است مسئولیت رهبری…
چقدر سنگین…
در هجوم بیامان واژهها به ذهنم، ناگهان معنای آن امانت عظیم را فهمیدم؛
همان امانتی که آسمانها و زمین و کوهها از پذیرشش سر باز زدند.
شاید آن کوههای سترگ،
آن صخرههای خاموش،
از سنگینی بار انسان بودن هراس داشتند.
و آدم…
این موجود خاکیِ آسمانی…
آن را پذیرفت.
چه پذیرفتن عظیمی…
و چه رنج باشکوهی…
رسالت انسان بودن؛
رسالت علمدار حقیقت شدن؛
رسالت ایستادن میان نور و ظلمت؛
رسالت پیامبرانه زیستن؛
رسالت وفادار ماندن به ایمان، حتی زیر باران آتش.
وای…
چه سنگین است مسئولیت…
مسئولیت فرد،
خانواده،
جامعه،
ملت،
و امت…
چه سنگین است کشیدن بار رسالت…
چه سنگین است راهبری…
رهبری…
پیامبر شدن…
و امام شدن…
✍️حسین حسننژاد
- نویسنده : محمد شتربانی
- منبع خبر : پایگاه خبری پژواک رسانه وطن





















Thursday, 16 July , 2026